نزدیک بود امروز دومین تن ماهی عمرمو منفجر کنم
دیییی

ساعت 4:40 دقیقه صبح
همه جا بی‏‏‏صدا،تک و توک صدای ماشین، بارون میاد ریز و خوشگل
همه جا برق میزنه، آسفالت خیابون زیر نور چراغ برق، سنگ سفید لب دیوار خونه‏ی ما با خونه همسایه، موزاییکهای حیاط ، برگهای درختای تو حیاط، همه‏جا همه‏جا

دیشب یک و نیم شب که رفتم زیر کتریو روشن کنم، مث همیشه رفتم دم پنجره و بازش کردم هوای تازه محشری بود، هوای آخر شب بعد بارون. همون لحظه یک به گمانم تریلی بود که رد شد، یک تریلی خیلی گنده، یعنی اونقدر که تموم خیابونو گرفته بود. کابین پشتش سبز بود و روش خیلی بزرگ نوشته بود:
Ever Green

یک فیلم خیلی خیلی کوتاه

کاشکی یک دوربین و سه پایه اینجا تو آشپزخونه بود اونوقت از همین لحظه ای که وایستادم و به کابینت کنار گاز تکیه دادم، اینطوری که پای راستمو ستون کردم و پای چپم خم شده و تکیه کرده به پای ستون، جوری که نوک پام تو دمپایی قرمز رو زمین هستش. همینطوری که دست راستم شده تکیه گاه دست چپم که لیوان چاییو گرفته، تو همین آشپزخونه‏ای که پرده اش تا نصفه کشیده شده و همین نوری که روی پرده افتاده و رد شده و یک خط روشن روی گاز و کابینت انداخته ، تو این رنگ‏های قهوه‏ای کابینت و نور ظهر پاییز. همینطوری که منتظرم مرغا سرخ شه با همین صدای جیلیز ویلیز پیازا، با صدای همین موتوری که الان رد شد، همین طوری که موهام با یک کلیپس پشت سرم جمع شده و اون خرده موهای سمجی که روی پیشونیم افتاده و از پشت گوش‏‏ها تاب خورده، با همین لباس خاکستری پشمی که اینقدر دوستش دارم و آستینهاشو بالا زدم تا خیس نشن. کاشکی یک دوربین اینجا بود، اونوقت تنظیمش می‏کردم که نورها و رنگهارو جوری ثبت کنه که حال الانمو نشون میداد اینطور که آرومم و خالی .

از حسرت‏ها ...

امشب ویدا یکی از نوارهای "خانه‏ی سبز" و گذاشته بود، اون قسمتی که فرید و لیلی می‏خواستن برن خارج، که به بهونه سینما رفتن بیرون و یک شبانه‏ روزهمه‏رو بی‏خبر گذاشتن ولی بالاخره برگشتن. آخراش یک جایی رضا فریدو بغل می‏کنه ، بغلی که فقط مال خسرو شکیباییه یعنی مثل همه حسها، رفتارها،حرفها، نگاهها و حرکتهایی که منحصر به خودشه. اون لحظه، وقتی اون شونه‏های پهن و اون دستها و اون آغوش مهربونو دیدم با خودم فکر کردم چه حیف، چه حیف که هیچ فیلمی هیچ تصویری تو این سینما نداریم که خسرو شکیبایی زنی‏رو بغل کنه، تو آغوشش بگیره که سینمامون صحنه‏ای به این با شکوهی‏رو برای همیشه از دست داده و هیچ وقت هم نخواهد داشتش.
کامنت خواهر برای پست قبلی:
آبجی(دقیقا با همون لحن داداش سامسون بخون شما)بستنی رو فراموش کردی.......احتمالا اولین باری که عاشقش شدی همون اولین باری بوده که با سرعت هرچه تمام تر بستنی خودتو تموم میکردی و از بستنی های اینجانب کش میرفتی.عجیب خوشمزه بوده بستنی که سهمت نبوده ولی با هزار جور کلک و مظلوم نمایی و نهایتا سوختن دل من کش میرفتی...نه؟

دییییییییییییی
نشسته ام به آهنگ انتخاب کردن، آن هم در این کامپیوتری که دیگر به هزارتویی می ماند پوشه هایش، موزیکی که بگذارم و بتوانم دوباره در این صفحه بعد از مدتها چیزی بنویسم، بارها در جاهای مختلف، نشسته در آفتاب آشپزخانه، شبها قبل خواب، در حمام زیر آب گرم نوازشگر حرفی، چیزی به ذهنم می رسد، پرورشش میدهم، شاخ و برگش میدهم، حتی جمله ها را برای خودم می سازم اما ساعتی بعد هیچ، نوشنتی در کار نیست . ولی امروز آماده ام که چیزکی بنویسم، در اطاق را بسته ام، چند موزیک خوب انتخاب کرده ام و هیچ پنجره اضافی ای باز نیست جز صفحه سفید بلاگ اسپات، حالا این نوشتن انگار نوشتنی به مثابه درمان، نوشتنی برای راحتی روح و جان، از آن ها که بنویس برایت خوب است حالا هر چی.
آنقدر مقدمه و توضیح آوردم که از موضوع اصلی دور افتادم، که اصلن قرار بود چه بنویسم، آهان امروز داشتم با خودم فکر میکردم به خوردنی هایی که دوست دارم، بعد فکر کردم مثلن شکلات، دقیقن از کی طعمش این همه برایم گوارا شد، این همه لذت بخش ولی فکر کردن فایده ای نداشت، هیچ خاطره ای از آن بار اول، از لحظه ای که روی زبانم گذاشتم و شاید زیر دندانهایم ترق ترق شکاندمش نداشتم، حیف ولی هیچ چیز در خاطرم نیست از آن بار اولش. اما بعضی چیزها هست که دقیق به یاد داری اولینش را، مثلن؟ مثلن برای من، آن اولین باری که زیتون پرورده خوردم، سال کنکور بود، من و فرناز رفته بودیم منزل بنفشه که درسی و تستی، آن خانه قدیمشان که آخرش میخورد به خیابان بابک، از معدود خیابانهای این شهر که هنوز در امان مانده، درختهای بلندش هنوز دوسوی خیابان محکم و استوار ایستاده اند، خیابانی یکطرفه با پیاده روهایی که لذت پیاده روی را دوچندان می کنند برایت. و منزل قدیمی بنفشه، که من عاشق هالشان بودم و آن مبل های قدیمی، از آن مبل هایی که پشتی اش چوب مشبک بود، یک بعد از ظهر که آنجا بودم نشسته بودیم در هال و چه صحنه ای بود، درختهای بلند حیاطشان از پشت پنجره، و آن مبل ها و فرش مایل به قرمز، که الحق در آن بعد از ظهر تصویری به یاد ماندنی ساخته بودند. پدرش گوشه و کنار این خانه را پر از گل کرده بودند و زیر زمینشان که اصلن گلخانه بود، چه حیف که حالا دیگر خبری نیست از آن خانه و جایش را آپارتمان بلندی گرفته. حالا آن روز ما رفته بودیم که سه نفری درس بخوانیم ، اطاق بنفشه تک اطاقی بود در طبقه بالا، اطاق پرنوری بود با دیوارهای بنفش کمرنگ خوشرنگ، که با پدرش رنگش کرده بودند، وقت نهار رسید و زیر آفتاب بهار در اطاق بنفشه سفره را پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن نهار( که خاطرم نیست چی بود)، و آنجا بود که من اولین بار زیتون پرورده دیدم و خوردم. یعنی بنفشه تعارف کرد که از این هم بخورید و هفته پیش از طرقبه گرفتیم و خیلی خوشمزه است و از این حرفها، و من که اولین بار بود اسمش به گوشم می خورد بار اول کمی خوردم ، آخر قبل از آن اصلن میانه ای با زیتون نداشتم، ولی بعد از اولین دانه، وقتی مزه زیتون و رب انار را چشیدم و گردوها زیر دندانم آمد، دیگر زیتون های بعدی بود که یکی یکی خورده می شد و
به به بعدش و تعریف که عجب چیزیست و عجب لذیذو... . و از آن روز مشتری همیشگی زیتون پرورده شدم ، نمیدانم تا کی اما هنوز که هنوز است لذتش را می برم .

دلم برایت تنگ شده سیندخت

Blog Archive